English
Cover Image
برگشت

روانپریشی و زمان

border

و این چنین آغاز کرد:” این وضعیتی بود که من تجربه می­کردم که شبیه فراموشی نبود. حافظه کوتاه مدت یاری ام نمی­کرد اما می دانستم کی هستم و خودم را به خوبی می شناختم”.

او از ساختن خاطرات جدید، بعد از رخداد آسیب زایی که تجربه کرده بود ناتوان بود. در علم طب به چنین وضعیتی فراموشی پس گستر می­گویند. وی نمی توانست آنچه را که در دقایقی پیش گفته یا عمل کرده به خاطر آورد. یعنی توان یادآوری آنچه که در مغزش ثبت کرده بود را نداشت و کنش های روزانه جدیدی هم که تجربه می­کرد را نمی‌توانست در ذهنش ثبت کند. زمان حال را لحظه ای و منقطع تجربه می‌کرد در حالی که به آینده ای امیدوار بود که بتواند در آن ماموریت انتقامی اش را به انجام رساند. این تنها هدفش در زندگی بود: آرزوی کین خواهی و انتقام. آخرین خاطره ثبت شده به مرگ همسرش مربوط می­شد و یگانه خواسته اش یافتن مهاجم و کشتن او بود. با کمک هدف کین خواهی اش، روش هایی یافته بود تا شرایط مربوط به فراموشی‌اش را به کنترل درآورد. مجموعه ای از اجسام و یادآورهایی در اختیار داشت که با کمک آنها هر زمان که خود را گیج و منگ در مواجه با دیگران می‌یافت، به کمکش می‌شتافتند. یادآورنده هایش در حقیقت عکسهایی بود که شرح کوتاهی بر آنها نوشته شده بود به همراه یک سری کلمات خالکوبی شده بر بدنش که او را در راه رسیدن به هدف یاری می­کردند.

جاناتان و کریستوفر نولان در سال 2000 فیلمی ساختند که در آن شیوه داستان سرایی جدیدی از یک موقعیت خلق شده بود. در روایت این فیلم مفهوم زمان به بازی گرفته شده است. فیلم دو زمان متفاوت را دنبال می کند و دو روش مختلف را برای بازگفتن رخدادها بکار می گیرد: یکی در حال حرکت به جلو و دیگری در حال برگشت به زمان گذشته. در حین مشاهده این دوگونه روایت، تماشاگر به آهستگی قطعه های معماگونه این طرح را کنار هم می گذارد. در قسمتی از فیلم که این دو روند از زمان به هم می رسند تماشاگر گمان می­کند که کل داستان را فهمیده است. اما درست در نقطه همگرایی دو روند، روایت سومی از رخدادها از راه می رسد و تازه پی می بریم که تمام آنچه که از داستان تا بدان لحظه روایت شده را اشتباه فهمیده ایم. با تردید از خود می‌پرسیم که آیا قهرمان فیلم براستی از فراموشی اش آزرده خاطر است؟

گاه شاید لازم باشد برای فهم چگونگی روایت داستان چندین بار فیلم را ببینیم. ترکیب روایت شده عینی و ذهنی رخدادها که به دو صورت رنگی و سیاه و سفید به نمایش درآمده، می تواند نشان از فریبندگی امر خیالی باشد. این وضعیت دوگانگی را می توان به عنوان ابزاری در فرد سایکوتیک مشاهده کرد که منجر به توانمند کردن او در تمیز دادن میان حقیقت و سراب پس از شروع حمله سایکوز می‌شود تا اینکه در مرحله بعدی بتواند خویشتن جدیدی از خود بسازد- مرد ساختگی- (لکان، 1975). در برخی پس از حمله سایکوز، خلق جدیدی از شیوه زندگی و بودن می‌تواند حاصل گردد که به واسطه آن، در جوار سایرین بودن نیز، معنای جدیدی در پی خواهد داشت.

فیلم یادگاری، ساخته برادران نولان مثال خوبی است که با کمک آن می توانیم مفهوم زمان منطقی در گفتار لکان را متوجه شویم. در مقاله ای که لکان در سال 1945 نوشته ساختار دیالکتیک زمان و گذر آن بررسی می‌گردد که در تقابل با ایده آشنایی است که در آن، زمان را به صورت زنجیره مستمر در حال حرکت می­داند (لکان، 1945). در این فیلم یادآوری رخدادهای گذشته توسط فرد (اصطلاح après coup در گفتار لکان) با آنچه حقیقتا بر او گذشته است تفاوت می‌کند. در روایت سوم از رویدادها که در اواخر فیلم نمایان می‌گردد، می‌بینیم که چگونه آشکار شدن حقیقت بیرونی، ناگهان تصور انتظار انتقام را برای لئونارد و دنیایی که از آن خیال برای خود ساخته در هم می ریزد. انتظار انتقامی که به زندگی اش هدف می داد. زمانی که این لحظه اوج فرا می رسد، او شروع به دستکاری واقعیت می کند تا با تحریف آن، حالتی جدید از بودن و ادامه حیات را در میان دودلی و تردید برای خود خلق کند: لحظه نتیجه‌گیری سوژه. یک اتفاق تاریخی که توسط سوژه به یادآورده می‌شود، همراه با حس امیدی جهت به سرانجام رساندن یک ماموریت، ضرورت تصمیم گیری در آن لحظه خاص از زمان را رقم می‌زند. لحظه‌ای که خارج از خط ممتد زمان و ساختار منطقی آن قرار می‌گیرد: لحظه سوبژکتیو.

در فرد سایکوتیک ممکن است عدم توانایی در به یادآوردن گذشته به همان اندازه آزار دهنده باشد که به خاطر داشتن  شفاف و پیوسته آن. به عبارتی می توان گفت در برخی افراد سایکوتیک چگونه و چه میزان از گذشته را به خاطر آوردن می‌تواند کارکردی خاص داشته باشد. گذشته به خاطر آورده شده خود می­تواند به عنوان نقطه مرجع عمل کند. در فیلم یادگاری قهرمانش به نام لئونارد شلبی، بدین صورت به گذشته تجسم می بخشد که به روش خاصی دست به انتخاب و یادآوری آن زند. شرایطی که آن را فراموشی می نامد که بر حافظه کوتاه مدتش تاثیر گذاشته، برای این است که به واسطه آن فهم ویژه­ای از حقیقت را برای خود نگه دارد. فیلم یادگاری روشی است ماهرانه برای درک دشواری فرد سایکوتیک. او دستاویزی را به سختی برای خود خلق کرده و به کار می‌گیرد تا ناکارآمدی استعاره پدری در امر نمادین را تا حد ممکن برای خویش جبران نماید.

برای خنثی سازی حجم زیاد ژویی­سانس که بر بدن و ذهن لئونارد فشار وارد می آورد، معنایی برای زندگی اش می سازد. او سیستمی می سازد تا بر تناقض های وجودیش از طریق عکسها و خالکوبی فائق آید. این بدن نوشته ها برای او در حکم مرجع هستند و بسیار ارزشمندترند از اینکه فقط بعنوان یادآوری چیزهای فراموش شده به حساب آیند. او توان بخاطر آوردن هیچ رویارویی با دیگری را ندارد. تنها خاطره واقعی اش، خاطره صحنه ای است که همسرش چند سال قبل از زمان کنونی فیلم فوت کرده است. او به جستجوی چاره بر می آید و راه حلی می سازد: در جستجوی انتقام.  راه حلش در حکم یک قطب نما در زندگی برایش عمل می کند. همسرش را دیده که مورد هجوم و تجاوز قرار گرفته در حالی که خودش را به دلیل اصابت یک ضربه به سر از جلوگیری نمودن از آن حادثه ناتوان می‌بیند. زندگی او و نیز حیات ذهنی اش پس از مواجه با این صحنه، به همراه از دست دادن همسرش که در حقیقت نه به خاطر آن حمله که از دریافت دوز کشنده دارو از دست رفته بود، دچار تغییر اساسی می­شود.

از زاویه نگاه فرویدی می توان شروع حمله سایکوزش را چنین تعبیر کرد: لئونارد گواهی است بر صحنه اولیه فرویدی مشابه آنچه فروید در مورد مرد گرگی اشاره می کند (فروید، 1914). البته تعبیر فرویدی در اینجا به طور دقیق بازتابی از فهم ما از دلایل ایجاد وضعیت سایکوتیک لئونارد و سپس مبارزه او بر علیه موقعیت جدید فراموشی اش نمی دهد. آنچه که برای لئونارد چالش برانگیز بود این است که آن جنایت هولناک او را با سوالی درخصوص نقش پدری (البته تعبیر کلاسیکی از نماد پدری) روبرو کرده و نقش او را بعنوان حامی همسرش زیر سؤال می‌برد. در واقع آیا این عمل بیش از حد حمایت گونه لئونارد نبود که بی اختیار انسولین را به همسری که مبتلا به دیابت بود تزریق می­کرد تا اینکه با اینکار نهایتا موجب مرگ او شد؟

زندگی لئونارد پس از تصمیمش مبنی بر انتقام از فرد متجاوز چگونه بود؟ در انتهای فیلم، تدی افسر پلیس مخفی، که در ظاهر شرایط لئونارد را باور کرده بود و از او حمایت می­کرد به لئونارد گفت که در حقیقت او یکسال پیش فرد متجاوز به همسرش را یافته و او را کشته است. هر چند که پس از آن باز هم لئونارد بازی کشنده ای که برای خود ساخته بود را ادامه می دهد و هر بار هم داستان بهتری در رابطه با تجاوز به همسرش می سازد که در حقیقت الهام گرفته از زندگی مردی دیگر به نام سامی جانکیس بود. لئونارد این مرد حقه باز را قبل از حمله سایکوزش می شناخته است. سامی در زندگی واقعی همسری نداشته و لئونارد که کارمند شرکت بیمه بوده تقلب سامی را افشا می کند. لئونارد داستان سامی را به روشی که با شرایط خودش تطبیق داشته باشد تغییر می دهد و مرگ همسرش را به داستان سامی فرافکنی می­کند. به همین خاطر تدی معتقد بود که لئونارد قاتل بالفطره نبوده اما در خلق بازی های بی پایان مهارت داشت. چنین شرایطی نه به خاطر رفع احساس گناه لئونارد ناشی از مرگ همسرش بود که فقط موجب خلق مجموعه ای از بازی های بی پایان برای او در زندگی روزمره‌اش می­شد.

از زاویه نگاه روانکاوی، تکرار بازی های لئونارد و تغییر مکرر داستان، فقط دروغ گفتن به خودش نبود. آنها قطعه هایی از مجموعه خودساخته ای هستند که کاربردشان جلوگیری از ورود به امر وحشت زای واقعی است. لئونارد به نظر مرد خانواده است. در شرکت بیمه مشغول به کار بوده و از همسرش حمایت می­کرده است. در لحظه ای که با شروع حمله سایکوز روبرو شده، یک بار دیگر با عدم کارایی پدر نمادین در سطح زندگی روانیش روبرو می‌شود. در آن لحظه حمله، نقش وی بعنوان فردی مراقب و حمایت کننده از دیگری (همسرش) در هم می‌شکند. ما دانشی از جزییات زندگی گذشته و دوران خردسالی لئونارد نداریم تا بفهمیم چگونه تا آن لحظه چنین موقعیتی برایش کاربرد داشته است. هرآنچه می دانیم از لحظه شروع حمله سایکوز است. مسیری که زندگانی اش را دچار تغییری دراماتیک می­کند و از موقعیت تثبیت شده قبلی خارج می سازد. در واقع موقعیت لئونارد شبیه برخی مردان سایکوتیک است که سؤال مربوط به جنسیتشان تنها حول محور اخته شدن یا اخته نشدن توسط رقیب عشقی می‌چرخد. به عبارتی، اینکه چقدر به تصویر عامه‌ای که از مرد خانواده بودن وجود دارد نزدیک باشند یا نباشند، مفهومی انتزاعی از مردانگی را برایشان ایجاد خواهد کرد.

آیا واقعا لئونارد می خواست که از شر فراموشی پس گسترش خلاص شود؟ این شاید بیان بهتری باشد برای سوالی که پیشتر در رابطه با میزان رنجش خاطر او مطرح کردیم. در حالی که شرایط او از منظر بیرونی بسیار ناراحت کننده به نظر می رسد، ولی در حقیقت می­تواند لطفی در حق لئونارد کرده باشد. او قادر شده تا با کمک دستکاری در شرایط طبی‌اش از پس مشکلاتش در برابر مفهوم دیگری ( بدن و کلام ) که برای او پس از آن رخداد خاص مشکل ایجاد کرده بود، روبرو شود. فراموشی او جزء علایم سایکوزش نبود بلکه در حکم کمکی بود تا بدان وسیله بتواند حقایق را دستکاری کرده و معنای مناسب و یگانه ای را بیرون از آشفتگی ذهنی اش برای وجود خود بیابد. برخلاف آنچه که تا آن لحظه از فیلم به نظر می رسید که  لئونارد فردی قربانی ست و یا مثلا قهرمانی است که در جستجوی اجرای عدالت بخاطر مرگ همسرش است، این امر بر ملا می‌شود که او چندان هم در کل ماجرا بی تقصیر نبوده است. او یک قربانی نبود. بلکه بر عکس قرار گرفتن در موقعیت قربانی به هیچ وجه مناسب حال او نبود. در حقیقت، تمام تلاش او برای استفاده از ابزارها و فنون به کار برده شده، برای جلوگیری از قرار گرفتن در چنین موقعیتی بود. لئونارد از شرایط فراموشی خود بعنوان هم پیمان استفاده می­کرد تا با کمک آن معنایی ساخته و به واسطه آن از هجوم ناخواسته امر واقعی بر ذهنش جلوگیری کند. عمل خالکوبی هم یک روش کارای دیگری بود که با کمک آن لیبیدوی گسترده بر تمامی بدنش را سر و سامان دهد. لیبیدویی که قاعدتا می‌بایست در اوان زندگی  در مراکز حساس جنسی بدن متمرکز شده باشند. بیرون از ذهن او تمام دنیا به دو قسمت تقسیم می­شدند: دوست یا دشمن. این همان راه حل بیماران روان پریش در قبال تمنای مبهم سایرین است. لئونارد فقط آنچه را که دوست می­داشت باور داشت. وهم وسوسه انگیزش عامل همه انتخاب هایی بود که برمی‌گزید. امری که در انتهای فیلم برملا می‌شود.

 

border
برگشت